X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
استاد  چاپ
تاریخ : پنج‌شنبه 17 بهمن‌ماه سال 1387

یه  چیز تو مایه های سلام


منو که می بینی عمرأ برم و برنگردم


ای بابا ، این همه سال زندگی کردیم که نشون بدیم زندگی فقط لحظه های تلخش نیست

به دور و برت که نگاه کنی کلی سوژه می بینی واسه خنده ، باور نداری ... باشه، مثال می زنم.


برو سراغ مامانت... ببین داره چیکار میکنه ... دیدی ؟ حتمأ حواسش رو کاملأ جمع کرده تا راز رهایی از یه مشکل رو کشف کنه ... کافیه ازش سوال کنی مامان به جی فکر می کنی ؟ چند تا جمله تحویلت می ده و آخرش می گه قسمت این بوده ، کاریش نمیشه کرد ، جمله ی نهاییشم اینه : خدا رو شکر !

حالا برو سراغ بابا ... یه روزنامه توی دستاشه و داره یا قسمت اقتصادیشو می خونه یا سیاسی ... اما برعکس مادرا که مزاحم نمی خوان منتظره ازش سوال کنی " بابا چی نوشته ؟" و دیگه وای خدا فقط نجاتتون بده که می دونم چه دردیه درد همصحبت شدن با بابای خوش صحبت سیاستمدار اقتصاد دان !

آبجی اگه دارین کافیه یه کم دقیق شید به کاراش ... یه جیغ و دادی راه می ندازه که نگو البته خدای نکرده سو ءتفاهم نشه ها ، شما غریبه نیستید آبجیاتون نمی خوان وقتتونو با چیزای دخترونه تلف کنید مثل شماره تلفن دوست پسرش که یه جایی نوشته که نباید احد الناسی ببینه !

امان از دست داداشا ، اونایی که کوچیکن یا دارن با پلی استیشن بازی میکنن یا بازیای کامپیوتری اوناییم که بزرگن مثلأ ... دارن فوتبال نگاه می کنن و مبادا کسی حرف بزنه چون متوجه دیالوگ گزارشگر یا آقای فردوسی پور در برنامه ی نود نمی شن ! البته عده ای از برادران بزرگتر از ما هم باید ازشون وقت گرفت تا دیدشون چون وقتشون با دوستان دختر یا به خصوص پسر پر می باشد !


خلاصه به جان این یه دونه پسرم قسم سوژه واسه خندیدن زیاده البته من شدیدأ طرفدار این جمله ام که می گن " بیایید با هم بخندیم نه به هم "

از این حرفا که بگذریم می خوام خاطره تعریف کنم از سال های جنگ(دانشگاه اینجا)


سر کلاس نشسته بودم که دیدم هی معلم می گه (همون استاد) از مداد استفاده نکنید ...

گفتم خوب با من نیست ...

 ادامه داد از مداد استفاده نکنید وگرنه صحیح نمی شه 

پاک کنم رو برداشتم چون یه چیزی رو اشتباه نوشته بودم ... شروع کردم به پاک کردن

صدای معلم : " از مداد و پاک کن استفاده نکنید " 

چند دقیقه ای گذشت که معلم رو بالای سرم دیدم و گفت " صبا جان ؟" 

-بله ؟

"من پیشنهاد می کنم بری پنج دقیقه بیرون از کلا س استراحت "

-چرا استاد ؟

" تو برو ... ضرر نمی کنی "

-اصولأ اهل استراحت وسط امتحان نیستم اما حالا که اصرار دارید چشم می رم.

.

.

.

توی راهرو قدم می زدم که دیدم برف میاد ... کنار پنجره وایستاده بودم که رفتم توی فکر که چرا معلم بهم گفت برو استراحت ... نکنه باهام لجه می خواد نمره نیارم ؟

توی این فکرا بودم که یکی گفت

 " چیزی شده ؟ "

-نه خانوم

" برف رو دوست داری ؟ "

-بله ، بد نیست بعضی وقتا هم برف  بیاد

رفت


باز رفتم توی فکر که باز یکی دیگه گفت 

" ببینم گم شدی ؟"

- نه من دانشجو کلاس .... طبقه ی ... استاد ...

.

.

.

داشتم برمی گشتم که یهویی یادم اومد منظور معلم  من بودم

چون من داشتم با مداد و پاک کن جواب سوال ها رو می دادم مگه آدمم اینقدر خینگ می شه؟

قه قه زنان برگشتم و دیدم همه ام برگه هاشونو دادن و معلم منتظر من بوده که برگردم

متوجه شد که متوجه شدم ، 

گفت نمره تو تا همونجا که با مداد نوشتی استثناأ ایندفعه  قبول میکنم ...

.

.

.

چیکار کنیم دیگه خاطرمونو می خوان ...

.

.

.

مطلب امروزم فقط به خاطر این بود که بگم وقت واسه حسرت خوردن زیاد هست اما واسه زندگی کردن نه ... شاد باشید ... برای شاد کردن خودتونو بقیه وقت بزارید

برای مادرتون جک بگید بخندونیدش ؛ پای نصیحت باباها بشینید و گوش بدید به حرفش ؛ با خواهر برادرا شاد باشید و بگید و بخندید که خونواده نعمت بزرگیه


.


.

.

دوستتون  دارم 


جهان اولی که میگن اینحاسا !  چاپ
تاریخ : سه‌شنبه 14 اسفند‌ماه سال 1386

شلام

شلام

نه بابا معتاد نشدم

ای بابا نه به خدا دوست پسرم نگفته حق نت نداری ( دوست پسرم کجا بود )

خوب هولم نکنید ٬‌ می گم الآن ...

ما هم خارجکی شدیم آخه خیر سرمون

یعنی از لهجم نفهمیدی ؟

ببخشید اگه نمیتونم خوب فارسی ( منظورش انگلیسیه ) صحبت کنم !

می دونم دلتون خیلی برام تنگ شده بود ٬ دوست داشتن و دلتنگی که خجالت کشیدن نداره

۷ ماهه ایران رو ندیدم ٬ ماما و پاپا ( نه نه آقامونو ) ندیدم ... اسسکیوزمی !... حالم اوکی نیست

داداشم ٬‌ وای اون یه گوله آتیشو چند وقته ندیدم .... حتما تا حالا دو تا بچه هم داره ٬ آخه نمیدونید

که این ۲۰ سال غربت چه قدر زود گذشت

آقا می خوام مفصلا جریاناتی رو که اینجا توی بریتانیای کبیر دیدم و براتون چند روز یه بار به روز کنم

فقط مشکل اینجاست که مثل ایران عکس ندارم اونم چی عکس های واقعی خود صحنه !

یکی از مهمترین چیزها این بود که آقا یه شب ما خوابمون نمی برد ... نشستیم دم پنجره و در

حال ایراد گرفتن از در و دیوار خیابون یهو یه دختره نظرمو جلب کرد ٬‌بهش خیره شدم 

دیدم رفت نزدیک ایستگاه اتوبوس و به اطراف نگاه کرد و یک دفعه شلوارشو کشید پایین 

وای خدا به دور

گفتم شاید دیوونس

دیدم نه بابا ... ا ز س ا ل م م س ا ل م ت ر ه !

بعدم شرتشو کشید پایین و شروع کرد به شاشیدن  ( از رک گفتن این واژه عذر میخوام اما اون به

همین صراحت کارشو انجام داد )

نمیخواستم بگم اما پیتزایی که خریده بود رو گذاشته بود کنار پاش رو زمین با اینکه نجس شده بود

برشداشت و خودشو مرتب کرد و در حال پیتزا خوردن برگشت به سمت قبلی ...

آخه من موندم کجای این مملکت ٬  جهان اولیه که دختر ۲۰ ساله توی خیابون می شاشه .... اونم

چی بغل ایستگاه اتوبوس روبروی چشم همه

جنگ و جبهه  چاپ
تاریخ : جمعه 25 خرداد‌ماه سال 1386

 

سلامی به گرمی لبخند روی لباتون

همگی خوبید دیگه ایشالا ؟

میگم حتما یه چیزایی تا حالا در مورد جنگ و جبهه و شهادت و این حرفا شنیدید ، حتی خیلیاتون فیلمای جنگی ایران رو هم دیدید .

خوب توی اون زمان ( هشت سال دفاع مقدس" امیدوارم توی تعداد سالها اشتباه نکرده باشم" ) جوونای خیلی زیادیو از دست دادیم  

یه عده شهید می شدن ، یه عده اسیر ، یه عده مفقودالاثر و اکثرشونم جانباز .

البته ما راضی به زحمت نبودیم ، بودن بچه ها ، ببخشید دیگه اون موقع به ما اجازه ی جنگ نمی دادن وگرنه من خودم حتما توی ایستگاه صلواتیش شربت میدادم

اینکه هدف اونا ازین رفتن به جنگ چی بوده من یکی دقیق نمیتونم بگم ، البته خیلیا بر این عقیده هستن که واسه آزادی کشور از دست انگلیس و آمریکا و دول خارجی بوده !

به نظر خود من واسه جلب رضای خدا بوده " گرچه اون موقع این آخوندا مخ همرو پخته بودن "

البته به قول یکی از آشنایان دور ما قصد خودکشی داشتن واسه اینکه ضایع نشن ، نگن ناسلامتی تکیه گاه یه خونواده بوده خودشو نابود کرده ، می رفتن جنگ " البته بعضیاشونم با بدشانسی مواجه می شدن و سالم تر از قبل برمیگشتم به آغوش گرم خانوادهاشون "

اون عده که اسیر می شدن اگر آدمای مهمی بودن و در مورد ارتش و نقشه های انقلابیون خبری داشتن دشمن برای دست پیدا کردن به اون اطلاعات اول از در دوستی وارد می شد ، خوب ایرانیها هم که اصولا آدمای خیرخواه و خونگرمی هستن مثل عکسای زیر

              در دوستی رو حال کن

بعد اگه با هم به تفاهم می رسیدن که هیچ اگه نمیرسیدن اول میفرستادنشون انفرادی

             انفردایو عشقست 

 

بازم اگه طرف تن به سازگاری نمی داد و لب به حرف زدن باز نمی کرد از روش شکنجه استفاده می کردن

           شکنجه

 

اونایی که زیر شکنجه نمیتونستن بمونن همه چیزو لو می دادن

اما اونایی که شرف و کشور و حیثیتشون براشون ارزش بیشتری داشت ، حاضر بودن تا مرگ و شاید شهادتم پیش برن

             شکنجرو داری دیگه

             شهادت

 

 

البته گاهی اوقاتم وقتی توی اون راه اول " از در دوستی وارد می شدن " بعضیها نمی تونستن طرفو شکنجه بدن .

بعضی وقتا که این اتفاق می افتاد و باعث مرگ کسی می شد اونی که وجدانش در عذاب قرار می گرفت نمیتونست این خفت " مردم آزاری" رو در تمام عمر تحمل کنه مثل عکس زیر عمل می کرد

 

           ترس از عذاب وجدان

آره عزیزان همه جا هم آدم خوب داریم ، هم آدم بد ... توی همون آمریکاشم آدم خوب و بد زیادن

پی نوشت : اگه توهینی توش بوده معذرت میخوام

در آخر از زخمات برادرم تشکر می کنم که با دوستش امید این عکس ها رو از خودشون انداختن تا شدت خوبی و بدی اسارت و شکنجه رو نشون بدن  

*شکنجه گر : ‌صالح برادرم  و * شهید :‌ دوست برادرم امید

سینا و شوخی  چاپ
تاریخ : چهارشنبه 23 خرداد‌ماه سال 1386
 طبق معمول همه ی شبای تابستونی اون شبم به لطف دعوت یکی از دوستان وارد یه کنفرانس اینترنتی شدیم

داشتیم می گفتیم و می خندیدیم که یه صدایی به گوشم خورد که تا اون شب نشنیده بودم

صداش تقریبا هم سن و سال خودم می زد ، اصولا با هم سنام زیاد جور نیستم آخه بحث کل کل بینمون می افته ، منم که خدای کل کل ...

اما این بار وضع فرق می کرد ، این شیطان خبیث درون ما تصمیم گرفته بود به هر نحوی که شده با این پسر یه کم شوخی کنه و با عرض پوزش سر کارش بزاره 

به یکی از بچه ها پیغام دادم که این آیدی رو می شناسی و اگه می شناسی اسمش چیه و یه سری آمار گرفتن که خدا رو شکر این یه مورد رو تقریبا همگی خوب بلدیم

دوستم گفت : " صبا تو که اهل دوست پسر بازی نیستی ، چرا میخوای آمارشو بدونی "

گفتم : این فوزولیا به سن تو نیومده ، بدآموزی داره ، بعدا به مرور زمان خودت یاد می گیری

دوست بیچاره ی منم از سر اینکه میدونست وقتی نخوام دلیل کارم رو بگم اصرار بیجا بی نتیجست ، پس آمارو داد و برگشتیم توی کنفرانس

این آقای محترم از بچه های تبریز بود و اسمش سینا و اون سالم سالی بود که میخواست کنکور بده .

شروع کردم به تایپ کردن : " سینا من خیلی دوست دارم ، سینا چقدر تو ماهی ، سینا کاش همه ی پسرا مثل تو بودن و از این جور حرفا"

یه هو دیدم آقا پیغام دادن و به قول خودمون گفتنی asl خواست ، منم یه معرفی از خودم تحویل دادم و بعد از چند دقیقه دیدم نخیر ، به جای اینکه این قضیه شوخی باشه داره جدی می شه ...

 البته من تا چند ماه بعدشم به این قضیه به عنوان شوخی نگاه می کردم . تا اینکه نمی دونم چطوری یهو من شماره تلفنمو بهش دادم ( چرا دروغ میگی اونم تو روز روشن ، یه شب اومد گفت میخواد بره کرج خونه ی عموشینا واسه کنکور آماده شه ، نمی تونه دیگه بیاد نت تا بعد کنکور ، شماررو خواست و منم دادم )

خلاصه بعد از اولین و دومین و سومین تلفن همین آقایی که ما از سر شوخی باهاش بحثو باز کردیم حالا بعد از 2-3 سال دوستی یکی از صمیمی ترینا و قدیمی ترین رفیقای ما شده ، البته بنده دیگه غلط بکنم به کسی به چشم شوخی نگاه کنم ....

آقایون ، خانوما منو ببینید درس عبرت بگیرید ، سر کار گذاشتن آدما عاقبتش میشه همین چیزاها ُ نگید نگفتم ، اینقدر به این شیطان درونتون توجه نکنید ، برشکست میشید بخدا

پی . نوشت : قابل توجه همگی ، این آقا سینا پسر خیلی خوبیه ، واقعا ازون عده دوستایی هستش که تو این دنیا انگشت شمارن " خدا واسه همه حفظش کنه " . ( بگو الهی آمین )

مبارزه و بازگشت  چاپ
تاریخ : دوشنبه 21 خرداد‌ماه سال 1386

سلام به روی ماهتون

خوبید ان شاءالله ؟

منم خوبم ، خدا رو شکر ، هنوز نفسی میاد و راحت میره

تورو خدا ببخشین و فحشم ندین ... میدونم الآن بهم میگین مارو هم به مسخره گرفته . می یاد یه پست میده بعدم یهو غیبش میزنه و انگار نه انگار !

خداییش ازونجایی که اصولآ شیطونک دختر دروغگویی نیست مروری توی حوادث سال  ۱۳۸۵ می کنه و دلیل غیبتش رو به اطلاعتون می رسونه

می دونم که الآن همگی انگشت به دهن می مونید آخه شیطونک توی سال ۸۵ عاشق شده بود . حالا عاشق کی و چه جوری زیاد مهم نیست اما باعث شد بی معرفت بشیم و یه مدتی ناخواسته از دوستان دور بمونیم .

خدا رو شکر ، خدا رو صد هزار مرتبه شکر که این عاشقی جز جدایی هیچ نتیجه ی بدی رو در بر نداشت ( خدایی روحیه رو دارین دیگه ، بگو آ ماشالالله )

سال ۸۵ سال تجربه بود ... عاشقی ، ترک تحصیل نا به هنگام ، دوری از یک سری اقوام و دوستان صمیمی مثل خالمو آذر که توی پستای قبلی زیاد ازشون براتون نوشتم .

فقط بدونید شیطونک حسابی عاقل شده ... به لطف خدا امروز قدر زندگی رو خیلی بیشتر از قبل می دونه ، شادتر و زنده دلتره و می خواد همرو مثل خودش شاد نگه داره !

راستش این پست حکم سلام و احوال پرسی رو داره اما اگه دوست داشته باشین و تا آخرش رو بخونین یه خاطره هم در بر داره که در مورد اتفاقات اخیر کشورمونه که ناخواسته ما هم درگیرش شدیم .

قبل از نوشتن خاطره میخوام از چند تن تشکر کنم اول از دوست گلم محمدرضا.ا از اصفهان که توی پیوندها اسمش رو میبینید ( ایستگاه پسر مشرقی ) که متاسفانه از وبلاگ نویسی و جمع دوستان وبلاگ نویس خداحافظی کرده ، ازش تشکر میکنم و از همینجا براش بهترینارو آرزومندم و صادقانه میگم من و همه ی دوستاش همیشه و همه جا به یادشیم و دوستش داریم . بعد هم از تمامی شما دوستان و غریب به دوستانم تشکر میکنم که توی این 1 سال بلاگ رو تنها نذاشتن و با پیغامها و میلهاشون مارو شرمنده کردن ... حتما جواب تک تکشون رو میدم .


خوب دیگه نوبتیم باشه نوبت خاطرهای هستش که ازش صحبت کردم

همونطور که میدونید چند وقتیه که ناجا طرح مبارزه با بدحجابی و ارازل و اوباش رو به اجرا درآورده و تقریبا هم توی تهران تونسته یه کارایی بکنه .

عقیده ی شخصی من اینه که لباس چیزی نیست که حکومت براش قانونی تعیین کنه مخصوصا توی کشوری مثل ایران با حکومت اسلامی !

چند روز پیش من و یکی از دوستانم ( اسمش منیر هستش و 23 سالشه ) از پاساژ ایرانیان به سمت خونه برمیگشتیم که یک ماشین پلیس ناجا دیدیم .

من به شوخی گفتم منیر الآن یارو می گه : خانوم لطفا بزن کنار ، شما بدحجابی !

از شانس خوب یا بد همین اتفاق افتاد .

منیر گفت : صبا بگم خدا چیکارت نکنه ، نمیشد این سقت رو الآن به کار نمی گرفتی ؟ ( اما باور کنید تا اون لحظه به این قدرتم پی نبرده بودم )

- خانوم بیا اینجا

- کجا ؟ ( اصولا آدم جدی و خشکی نیستم و متاسفانه یا خوشبختانه همه چیو به شوخی میگیرم )

- ( با دست اشاره کرد ) اینجا

رفتیم سمتشو گفت : چند سالتونه ؟

- (نمیدونم چرا چاخان کردمشاید از هول شدن بوده ) ۱۸سالمه

- ۲۳ سالمه

-برید پیش اون خانوم

- کدوم خانوم ؟ ( برگشتم با حالت مسخره و طنزگونه ای پشتم رو نگاه کردم ! )

- همون خانومی که کنار ماشین منکرات ایستادن !

خلاصه رفتیم سراغ خانومه

زنه نگاهی به من کرد و انگار عقده ی لباسهای من به دلش افتاده باشه گفت : چند سالته ؟

-  ۱۸سالمه

- بله ، آستین ها کوتاه ، موها بیرون ، سال ولو ، شلوار کوتاه . برید داخل ماشین

نگاهی انداختم و دیدم ازون ماشینهای شیشه دودی رنگه

گفتم : نمی رم ، از کجا معلوم اونجا بهمون کارای بد یاد ندن ( نگاهی به منیر با خنده انداختم و جفتی زدیم زیر خنده )

زن دیگه ای اومد سمت من و پرسید : چند سالته ؟

- من به این خانوم گفتم میتونید از ایشون یا اون آقاهه بپرسید ، خسته شدم انقد سنمو گفتم !

- مگه من با تو شوخی دارم ... جواب سوالمو بده

-  ۱۸ سالمه ، خوب که چی ؟

- موهاتو بکن توی لباست

- نمی خوام آخه اگه از پشت بکنم تو لباسم از جلو میاد بیرون ( منیر حرفمو منفی گرفت زد زیر خنده )

حالا گیرو دادن به اون ، اونم ترسو !

- تو هم که شلوارت کوتاه ، صندلم پوشیدی بدون جوراب

-( با خنده گفتم ) آره منیر ، از امروز به بعد اون جوراب قهوه ای راه راهتو بپوش به مانتوتم میاد .

جفتی خندیدیم

-یا موهاتو میکنی تو یا سوار میشی می بریمت خونه
منکه از جهت خونواده مطمین بودم چون اونا بهم اعتماد کامل دارن ، بالاخره هر پدر و مادری بچشو بهتر از بقیه میشناسه .

- با خنده جواب دادم : خواهش می کنم ، این حرفا چیه ؟ بفرمایید شام در خدمتتون باشیم !

منیر متوجه شد اوضاع داره خراب می شه و خانوما عصبانی شدن موهای منو از پشت کرد تو لباسمو دستمو گرفت و رو به خانومه گفت : ببخشید خانوم ... دیگه تکرار نمیشه ، ممنون از راهنماییتون.

گفتم : منم از همینا که این گفت ، ولی خداییش راهنماییتون خیلی موثر بود ، منکه کلی تغییر مثبت کردم !

حالا هرهر کرکر ! هرهر کرکر !

رهایی پیدا کردیم اما ازینکه هیچ وقت حرف زور رو قبول نکردم احساس افتخار میکنم . آخه یعنی چی ؟

وقتی نفس بکشیم که اونا میگن ، وقتی بخوابیم که اونا تعیین میکنن ، لباسی بپوشیم که اونا میخوان و ....

پس کو حرفی که سی سال پیش رو منبرا گفتن " استقلال آزادی جمهوری اسلامی ! "

من با خنده از کنار این جور مبارزه ها رد می شم به دو دلیل : 1 - مبارزات مهمتر از این ها هم وجود داره که کشور و ملت بهشون نیاز داره مثل مبارزه با فقر و فحشا

2- مبارزه با زورگویی و بی عدالتی ( البته این یه مورد اصلا توی حکومت اسلامی نبوده ها ، اون پهلوی های خدانشناس فقط زور میگفتن ! )

عزیزای دل شیطونک این جدیدترین خاطره بود چون مساله ی مهمیه که دست و پاگیر هممونه ترجیح دادم بعد این همه مدت مطلبی بنویسم که به درد هممون بخوره .

امیدوارم شاهد بهبود وضع کشورمون در آینده ی نزدیک باشیم

ما سرمایه ی گران قیمتی مثل نسل جوان داریم که هر کشوری دارای اون نیست

شیطونک همتونو دوست داره ... امروز دومین سالگرد درگذشت عزیز زندگیم بابابزرگمه ، براش آمرزش بخواین ، مرسی عزیزای دل شیطون کوچولو


۳ روز آینده مطلب جدید می دم با عنوان سینا . منتظرم باشید

سرم بی وقت  چاپ
تاریخ : دوشنبه 28 فروردین‌ماه سال 1385

 

سامو علیک

از اون جا که شیطونک خیلی وقت پیش قول داده بود ۱ هفته یک بار به روز بشه با اینکه

امکان نوشتن مطلب جدید خیلی کم بود اما شیطونک بدقولی نکرد !

کلی ذوق کردیم که قراره بریم خونه خاله و تا قبل از روزی که کلاس داریم اونجا تلپ باشیم زد و ما رفتیم خونه ی همسایه !

حالا خونه ی همسایه به جهنم ... شوهرش مریض بود ما هم که مراممون فردین ! خواستیم همدردی کنیم ازشون ویروسو با جونو دل پذیرفتیم .

از ساعت ۲ نیمه شب ما حالمون بد شد حالا هی تو نت به دوستامون میگیم حالمون  بده هیشکس دلش به حال ما نمیسوزه

یه دوست دارم اسمش یوناس ٫ بچه ende مرامه ٫ به اونم گفتم حالم بده اونم چیزی نگفت ولی خداییش ناراحت شد  !

ساعت ۴ نیمه شب بنده یکهو  ... بله !

اما حتی مامانم و بابام هم اهمیتی ندادن ! من داشتم میمردم اما کسی توجهی نمیکرد

خیالی نیست ما تلافی میکنیم ....

تا اینکه ساعت ۸ صبح رفتیم بیمارستان ! بله بنده مشتاقانه ویروس پذیرفته بودم .

دکتره گفت به نظر من سرم لازم نیست اما عزیزم اهل آمپول که هستی ‌؟ !

آقا منم که ۳ سالی میشد آمپول نزده بودم گفتم :‌اتفاقاً اصلاً اهلش نیستم !

دکتره هم با کمال خونسردی گفت : امتحانش ضرری نداره بعد خندید

حیف که ما قول دادیم با ضعیفه جماعت در نیفتیم ( آخه این که مرد بود )

بیخیال !

رفتیم آمپولرم زدیم و اومدیم خونه .... خوب بودم تا اونجایی که چایی خوردم !

وای دوباره

پا شدیم بریم واسه سرم !

دکتره شروع کرد تو چند سالته و چیکارا میکنیو ازین فوزولیایی که ما میگیم کنجکاوی !

وقتی گفتم دانشجو هستم کپ کرد داشت پس می افتاد . وقتی گفتم مترجمی زبان نزدیک بود خودش بره زیر سرم

اون کسی که میخواست سرم رو به ما متصل کنه یه آقای شمالی بود که من از لهجش خندم میگرفت ٫ اما خداییش آدم با مرامی بود !

میگفت اصلاً نترسیا ٫ مورچرو که میشناسی قد اون درد داره بعدش دیگه هیچی نمیفهمی !

انگار داشت با بچه ی ۲ ساله حرف میزد

سرم رو که زد مادرم تند تند به من ساندیس میداد جاتون خالی نباشه بازم

ای بابا چیکار کنیم دیگه مریض شدیم ٫ خونه ی خالی که نرفتیم هیچ ٫ امروز دوستم آذر که بیاد باهاش بیرونم نمیتونم  برم

البته ما سعیمون رو میکنیم ٫ نمیشه که اجازه بدیم به دوستمون بد بگذره !

بعد از سرم تا الان که ۲۴ ساعتی ازش میگذره بنده افسردگی شدید گرفتم از بس خوابیدم !

اموات خدابیامرزمونم که دست از سرمون برنمیداشتن هی میومدن جلو چشم ما !

اما خداییش از ته قلبم میخوام خدا هیچ کدوم از بنده هاشو مریض نکنه ! الهی آمین

                            وای سرم

این عکس رو انداختم تا هم باورتون بشه زیر سرم بودم هم یه ذره اون دلتون به حال من جوون ناکام بسوزه

بچه داری  چاپ
تاریخ : سه‌شنبه 22 فروردین‌ماه سال 1385

آقا سلام

عیدتون مبارک

خوبید ؟

عید و تعطیلات و مسافرت خوش گذشت ؟

مال ما که افتضاح بود .

زد و پسر دایی جوون مادرم  ۱۱ فروردین  توی ۲۶ سالگی به خاطر خود سوزی مرد .

خیلی جوون بامرام و باحال و مهربونی بود  خدا رحمتش کنه !

                                       

من بیچاره مجبور شدم برای اینکه خالم به ختم و این حرفا برسه برم خونشونو  آریانا رو نگه دارم !

کلی بچه داری کردیم  .

 از شیر حشک درست کردن گرفته  و شستن بچه و هزار تا بدختی دیگه در رفته !

بدبختی من این بود که یه بچه ۱۰ ماهه سربسرم میذاشتو اسکلم میکرد !

 میومدم شیر بهش بدم نیشش  تا بنا گوشش باز می شد و میخندید ! 

  عکسش با حجابه   

یه روزم که ما رو مچل کرده بود می خواست بازی کنه !

 

                     

                                    

خلاصه ما بعد از ۲ هفته از شستن نجاست بچه و شیر خشک درست کردن و بچه داری راحت شدیم .

موقعی که میرفتم بچهه با گریه می گفت : مامان !

 

نیش زنبور  چاپ
تاریخ : چهارشنبه 24 اسفند‌ماه سال 1384

 

یه سلام دیگه به شما دوستای باحال خودم !

امروز من با اینکه هیچ وقت شبکه ی 4 رو نگاه نمیکردم بر حسب اتفاق چون داشت یه مگسو نشون میداد روی کانال 4 استپ زدم و با دقت به حرفای آقاهه گوش دادم .

یارو میگفت : در سال 700 میلیون انسان بر اثر نیش حشرات مریض میشن و از بین هر 10 انسان یک نفر به خاطر اون بیماری میمیرن .

موندم حالا من جزو دسته ی اولم که نیش خوردن یا جزو دسته ی دومم که مردن !

حالا اینو گفتم که یه خاطره ای براتون تعریف کنم ؛یه شب گرم تابستونی رفتم جلو در بالکن خوابیدم چون تنها جای خنکی بود که تو اون لحظه پیدا میشد .

جاتون خالی تا نیمه های شب به ستاره ها نگاه میکردم و مثل دیوونه ها با ماه حرف میزدم . انقدر با خودم چرت و پرت گفتم تا خوابم برد .

دم دمای صبح بود که احساس کردم یه چیزی مثل سوزن رفت تو گلوم ... اولش توجهی نکردم ... دوباره دردشو احساس کردم ... انگار یه چیزی مثل نوک سوزن هی میرفت توی پوست سمت راست گلومو هی میومد بیرون !

فکر کردم حتماً پر متکاس که میره تو گلوم . دیگه از دردش کلافه شدم به خودم که اومدم دیدم روی بالشم یه زنبور گنده افتاده !

منم که تا اون لحظه از زیر سرم بیخبر بودم چنان جیغی کشیدم که مامانم هول برش داشت و اومد گفت چته ... سوسک دیدی ؟( آخه من از سوسک خیلی میترسم !)

گفتم : نه .

گفت : مارمولک دیدی ؟

گفتم : آخه مامان مارمولک اینجا چیکار میکنه !؟

گفت : پس حرف بزن بگو ببینم چرا جیغ کشیدی ؟

زنبوررو نشونش دادم و گفتم : این زنبوره منو نیش زد !

نمیدونم چرا اما مثل بچه ها شروع کردم به گریه کردن !

مامانم اومد گفت: واسه این یه ذره حیوون اونهمه انرژی گذاشتی و با جیغت منو بیدار کردی ترسوی نازک نارنجی !

بعدم رفت و وقتی برگشت با پنبه و شیشه ی الکل اومد .

این مادر ما هم آخه ماشالا فقط معلم که نیست ، دکتر هست ، روانشناس هست ، مهندس هست .... همه کارسو هیچ کاره !(به جز معلمی که واقعآ هست !)

پنبرو الکلی کرد و گذاشت رو جای نیش زنبور ... منم چنان جیغی کشیدم که نگو و نپرس ( اما خداییش صدای جیغ من بیشتر از شدت درد بود)

زهر نیش زنبور در اومد اما یه طرف گلوی بنده تا 2 هفته باد کرده بود ! همه ی دوستام مسخرم میکردن !

آخه یکی نبود به زنبوره بگه تو که میدونی اگه نیش بزنی خودت میمیری چرا مارو بیریختمون میکنی !

من فکر میکنم جریان اون سوسکس که میخواسته خودکشی کنه شب میره بغل دمپایی میخوابه ... این بنده خدا هم حتماْ قصد خودکشی داشته !

ای خدا امان از دست این عاشق بازار  چاپ
تاریخ : پنج‌شنبه 11 اسفند‌ماه سال 1384

سلام به دوستای گلم . خوبید ؟

بچه ها نمیدونید چه چیزا که تو جامعه ی ما نمیشه و ما بی تفاوت از کنارشون عبور میکنیم !

چون به من نمیاد که زیاد جدی باشم میشم همون صبایی که همیشه براتون از خاطرات شیرینش میگفت !

چند وقت پیش با یکی از دوستام به اسم آذر پاشدیم رفتیم کافی شاپ  دور و بر خونه ی ما که پاتوقمونه . سفارش بستنی و شیر کاکائو دادیم و رفتیم رو میز همیشگیمون که به همه جا دید داشت اما هیچ کس اونجارو نمیدید

                 پسری پشت دیوار در حال ...

 این عکس که مشاهده میکنید عکس یه پسرس که رفته بود تو نخ یه دختره که معلوم نبود از جونش چی میخواد جاتون خالی یه صحنه ازشون دیدیم

 

 عکس بعدی مربوط میشه به یه دختر و پسر دیگه که پسره دختر ذلیل بود چون هر چی دختره میگفت انجامش میداد ( چایی میریخت واسه دختره . با دستمال دهن دختررو پاک میکرد و ... بقیش بد آموزی داره ) .

            دختر ذلیلی 

 وا خدا جونم عکس بدی از همه باحالتره !

 ۲ تا جزقله کوشولو داشتن واسه هم تریپ لاو میرفتن ... داشتم شیر کاکائو میخوردم که یهو دستای یه پسررو دیدم که دستای یه دخترو نوازش میکنه شیرکاکائو که پرید تو گلوم که هیچ گفتم رفیقای ما بیان از این پسره یاد بگیرن ( فکر کنم یه ۲-۳ سالی از من کوچیکتر بودن !)

             انده احساس

  عکس بعدی که گذاشتم بازم از همین دو تایی که بالا میبینید اما انگار پسره زیادی دوست داره ادای لیلی ومجنونو در بیاره

            عشقولانه

 دیگه داشتیم کم کم بعد از ۲ ساعت دید زدن رفع زحمت میکردیم که بریم که یهو یه قشون دختر پسر ۱۵-۱۶ ساله ریختن تو کافی شاپ اونم چی ۲ تا پسر به ۳ تا دختر ( امان از دست این جزقله ها به ماها فرصت نمیدن !) خیلی به ما نیگاه میکردن آخه جا  واسه نشستن نبود اما من یکی که عمری جامو به اون جوجه ها میدادم !

            قشون جزقله ها

 موقعی که داشتیم از در میرفتیم بیرون به دوستم گفتم :آذر دست راست اینا رو سر ماها و رفیقامون !

 با این قیافه از کافی شاپ خارج شدیم

 بعد میگن منکراتیا کار خودشونو درست انجام میدن ... اینا رو من تو کجا دیدم ؟ اروپا ... نه به خدا تو همین  تهرون خودمونه !

مراسم عزاداری در تهران  چاپ
تاریخ : پنج‌شنبه 20 بهمن‌ماه سال 1384

روزها گذشت تا اینکه یه محرم دیگه هم اومد

بهش نمیگن که محرم .... میگن سور دختر پسرا !

خدا قرین رحمت کنه اونایی که نذری میدن ؛ واقعاْ یه شیکم سیر قیمه پلو خوردیم .

روز تاسوعا که میشه شب عاشورا خیابونا هیچ اثری از عزاداری توی خیابونا نبود البته حول و هوش ساعت ۱۱ شب یکی دو تا دسته دیدم !

روز عاشورا هم که هر چی دختر پسر بودن ریخته بود تو خیابونا دنبال دختر وپسر بازی !

یه جاهایی هم که نذری بود مردم داشتن خودشونو هلاک میکردن اونم کجا آدمای خیابون مفتح ؛ واقعاْ که ...

به قول قدیمیا جریان این ایرانیا اینه : مفت باشه کوفت باشه !

           moft khorie maraseme hosseini

عکسای زیادی از عزاداری نتونستم جور کنم چون اصلاْ نتونستم دسته گیر بیارم ببینم ....

 یه چند تایی دارم که میزارم اینجا تا ببینید .

          zanjir zani vaghe dar khiabane haftome tir

توی خیابون مفتح هم داشتن خیمه درست میکردن که ظهر آتیش بزنن گفتم شاید بد نباشه  شما هم ببینیدش

          kheime soozi dar khiabane mofateh shomali

 تکیه باب الحوائج هم توی خیابون هفتم تیر قشنگ بود .... من از علامت عکس گرفتم !

          alamat tekye babolhavaej dar khiabane haftome tir

          alamat tekye babolhavaej vaghe dar khiabane haftome tir

           alamat tekye babolhavaej khiabane haftome tir az rooberoo

این هم دو تا دوقلو که داشتن شربت نذری میخوردن و منم ازشون عکس گرفتم

           dogholoohaye sharbat khor :))

و در آخر براتون میخوام پیشرفت صنعت در کشورمون رو بهتون نشون بدم ....

مانیتور نصب شده در خیابان هفتم تیر

            monitr khiaban nama

   1       2    >>